رضا قليخان هدايت
1850
مجمع الفصحاء ( فارسي )
خورشيد رنگ و فعل شهابست [ ازين قبل ] * در مرغزار چون فلك او را بود ممر از بهر چيست تارك و جوشان و ترشرو * چون يافته است دايم بر جانور ظفر گفتم كه يا رب او را بگمار و چيره كن * بر دشمنان صاحب كافى پرهنر در مدح سيف الدوله محمود بن ابراهيم گويد نه با لب تو برآيد همى به طعم شكر * نه با رخ تو بتابد همى به نور قمر نه چون تو صورت پرداخت خامهء مانى * نه چون تو لعبت آراست تيشهء آزر بنور آذرى و از تو ديدهام پرآب * به لطف آبى و از تست در دلم آذر بدين زمانه ز فردوس هر زمان رضوان * همىگشايد بر بوستان خرّم در دميده باد بر اطراف عنبر سارا * كشيده ابر بر اطراف ديبهء ششتر چو ناف آهو گشته همه هوا ز بخور * چو پر طوطى گشته همه زمين ز خضر دريغ از آنكه نديده تمام روى تو من * نهاد بايد رويم [ همى به راه ] سفر نه بهر آب حيات از پى رضاى خدا * زمين بپيمايم همچو خضر و اسكندر به بحر در كنم از آتش دلم صحرا * به باديه كنم از آب ديدگان فرغر امير غازى محمود سيف دولت و دين * كه قصر اوست چو فردوس و دست او كوثر چو آفتاب ازو باختر ستاند نور * هنوز ناشده پيدا تمام از خاور فلك زمين شود ار جود او كند باران * جهان عرض شود ار راى او بود جوهر مديح خوانش را بوستان سزد مجلس * خطيب نامش را آسمان سزد منبر خدايگانا در رتبت و سخا آنى * كه چرخ با تو زمينست و بحر با تو شمر چو چوب خشك بسوزد اثير گردون را * اگر ز آتش خشمت جهد ضعيف شرر دليلش از من كايدون نديده هيچ آتش * ز تفّ خشم تو گشتم چو سوخته اخگر چنان بماندم در دست روزگار چنان * كه تيغ تافته در دست مرد آهنگر